هلماهلما، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره

♥ღღ♥هلما ♥ღღ♥...

خوف شدن دخملم

سلام بهانه ی قشنگ من برای زندگی جمعه دخملمو از دستگاه اوردیم بیرون دکتر گفته بود: دو روز داخل باشه شنبه بیارینش تا ببینم خوب شده یا نه امروز خاله نیر و محدثه اومدند خونه ی ما که دختر گلمو ببرن دکتر ببینن دخملم خوب شده یا نه بعد از ظهر عمه فاطمه هم اومد خاله نیر و عمه فاطمه تو رو بردن دکتر منم داشتم از حس مادریم با محدثه حرف میزدم دل تو دلم نبود نمی دونم چطور حسمو بنویسم خیلی نگران بودم واییییییییییی اگه اگه .. 10 دقیقه بعد خاله زنگ زد و گفت: دکتر می گه حالش بهتر شده یرقانش از 22  شده 15 که با دارو خوب خوب می شه خدایا شکرت من خودم  1000 تا صلوات مامان بزرگم 1000 تا صلوت خاله هم 14 تا ...
3 خرداد 1393

الهییییییییییییییییییییییییییییییییییی....

  امشب تا صبح نخوابیدم الهی بمیرم چه قدر درد داشتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   اگه خدایی نکرده یه اتفاقی برات بیفته من چی کار میکنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟     تو این چند روز خیلی بهت وابسته شدم ......                                                                                                               ...
1 خرداد 1393

یرقان .........

سلام دختر گلم ... امروز خاله اومد هلما جونمو برد ازمایش تیروئید : که از پاشنه ی کوچولوی دخمل گلم خون گرفتن خاله می گفت گریه می کردی دکتر به خاله گفته بود که دخمل کوچولوتون یرقان داره باید ببرینش ازمایش .. خاله هلمای گلمو برد ازمایش الهی بگردم خیلی اذیت شدی می گفت یه بار سرنگو فرو کردن به دست چپت خون که نیومده دست راستت .... بعد زن دایی رویا ساعت 4 رفت جوابو گرفت اره  عزیزم یرقان داشتی زن دایی رویا و دایی و عمه فاطمه هلمای منو رو بردن دکتر .. دکتر هم گفت یا باید سری بستری بشه یا یه دستگاه کرایه کنید و تو خونه نگرش دارین میگفت یرقان هلما جونم 22 اگه 25 بود باید خونتو عوض می کردن ما هم  که نمی تونیم تو ر...
31 ارديبهشت 1393

بند ناف

هلما جونم سلام؛ مامانی امروز که چهارمین روز از زندگی قشنگت بود وقتی که با مامان جون داشتیم لباسهای جدید تنت می کردیم دیدیم بند نافت افتاد و من و باباجون  کلی خوشحال شدیم .     ...
30 ارديبهشت 1393

بهترین عکس دنیا....

اینم چند تا عکس از دختر گلم هلما جون....         هیچ کس باورش نمیشه که تو دختری همه میگن شبیه پسری.....     خیلی دوست دارم عزیزم .....................       ...
28 ارديبهشت 1393

بهترین روز زندگیم...............

سلام هلمام واییییییییییییییییییییییی می ترسم شنبه صبح دایی ابراهیم اینا اومدن دنبالمون و رفتیم بیمارستان اسم بیمارستانه بهبوده بابایی رفت کارای بیمارستانو انجام داد . دستش درد نکنه خیلی زحمت کشید ساعت 8 دکتر اومد  اونروز 4 تا عمل داشت 3 تا دخمل و 1 پسر اخریش ما بودیم وااااایییییی ساعت 10 که دخملم به دنیا اومد پرستارا دخملمو رو برده بودن پیش بابایی ، مامان جون ، عمه ها ، دایی ها. دختر خاله ها هم امتحان داشتند و نتونسته بودن بیان ساعت 11 هم منو اوردن پیش دختر گلم قد: 51cm                   وزن: 3.5 kg تا ساعت 18 زن دایی رویا پیشمون بود شبم خاله اومد و موند   ...
27 ارديبهشت 1393

اخرین روز انتظارمون

سلام هلما جون امشب بابا یی هم موند خونه ی مامان جون اینا تا صبح نمی تونستم بخوابم هی بیدار میشدمو  بعد بابایی هم بیدار میشد اخه قرار بود صبح به دنیا بیای یه کوچولو می ترسیدم   ...
26 ارديبهشت 1393