اخرین روز انتظارمون
سلام هلما جون امشب بابا یی هم موند خونه ی مامان جون اینا تا صبح نمی تونستم بخوابم هی بیدار میشدمو بعد بابایی هم بیدار میشد اخه قرار بود صبح به دنیا بیای یه کوچولو می ترسیدم ...
نویسنده :
مامان هلما
2:23


